غزل عبداللهی، هنرمند و کنشگر سیاسی، سه سال پیش در جریان خیزش «زن زندگی آزادی» از تهران به برلین مهاجرت کرد. او صدای زندانیان سیاسی است و درباره وضعیت آنها اطلاعرسانی میکند. غزل نیز مانند بسیاری از ما حوادث و جنگ ایران را از راه دور دنبال میکند؛ میگوید: «دغدغه من نجات جان کسی از زندان ایران است که هفته دیگر قرار است اعدام شود و همین باعث میشود که از زندگی روزمره و روابط عادی فاصله بگیرم.» با او درباره اینروزهای ایران گفتوگو میکنم.
این گفتوگو را زمانی انجام میدهیم که کشتار بزرگی در ایران رخ داده و الان در میانه جنگ هستیم. این روزها را چطور میگذرانی؟
آنقدر جریان اتفاقها در ایران سریع و فشرده است که فرصت نفس کشیدن و واکنش درست نداریم. الان جنگ است، پیش از آن اعتراضها بود، کمی قبلتر جنگ دوازده روزه و یکی دو سال پیش هم «زن زندگی آزادی». کلا در چهل و هفت سال گذشته زندگی به همین منوال بوده است. اینبار جنگ را پیشبینی میکردیم و آمادگی روانی برایش داشتیم چون آنقدر بلا سر ما آمده که به این فلاکت عادت کردهایم و روانمان بیحس شده. زندگی عادی برایم معنایی ندارد؛ چیزهایی مثل غذا خوردن، بیرون رفتن، خرید و آشپزی معنای خودشان را از دست دادهاند.
جدای از مسائل ایران، مهاجرت خودش یک پروژه است و چند سال طول میکشد تا بتوانیم خودمان را در محیط جدید تعریف کنیم. کسی که در آرامش مهاجرت میکند با کسی که در بحران خارج میشود، فرق دارد. تجربه تو چگونه بوده است؟
من در میانه بحران «زن زندگی آزادی» از ایران خارج شدم. مادرم، عالیه مطلبزاده، عکاس و فعال حقوق بشر است و آن موقع در زندان بود. وارد هواپیما که شدم، مادرم زنگ زد و چون موبایلم خراب بود، مجبور شدم روی اسپیکر بگذارم. تماسهای زندان جوری است که اولش اعلام میکند «این تماس از زندان میباشد». مسافران با شنیدن این جمله جور خاصی به من نگاه میکردند. من در چنین بحرانی به آلمان رسیدم و از آن روز سه سال میگذرد.
در این مدت تلاش کردهام صدای زندانیان سیاسی باشم و روابطی که با جامعه آلمان برقرار کردهام نیز در همین محدوده است. وقتی چنین مسئولیتی را میپذیری، شانس بازگشت به ایران را از دست میدهی؛ این دردناک است و تروما ایجاد میکند. همه اینها باعث میشود از زندگی روزمره و روابط عادی فاصله بگیرم. از جایی به بعد حتی تعامل با آدمها برایم سخت شد. دغدغه من نجات جان کسی از زندان ایران است که هفته دیگر قرار است اعدام شود؛ درحالیکه، برخیها نگران دوچرخهشان هستند که خراب شده. فضای ذهنی من دردمند است و مرز بسیار پررنگی بین من و جامعهای که در آن زندگی میکنم، بهوجود آمده. این باعث ایزوله شدن میشود و اینکه در جنگی هر روزه با خودت هستی. برای من بدترین قسمتش این است که کنشگری سیاسی کار تخصصی من نیست. شاید دوست داشتم گوشهای بنشینم و نقاشی کنم.

اثری از غزل عبداللهی با عنوان «زنان آزاده ایران»
کنشگری چگونه در تو شکل گرفت؟
مادر و پدرم برای فرزندشان احترام قائل شدند و او را از این فضا دور نگه داشتند تا از او محافظت کنند. هیچ وقت نمیخواستند بچهشان پا در این فضا بگذارد، گرچه همیشه این نگرانی وجود داشت که برای اذیت کردن مادرم مرا دستگیر کنند. علاوهبراین، چندینبار در شرایطی قرار گرفتم و دست به مقاومت زدم، مثلا وقتی اولین اجرای تئاترمان در ایران ممیزی خورد. اما نقطه عطف زمانی بود که برای دیدن مادرم به زندان رفتم و از نزدیک خانوادههای زندانیهای دیگر را دیدم.
زندان اوین را که آتش زدند، مادرم آنجا بود. چون میدانستم شرایط زندان چگونه است، به خودم اجازه میدادم در موردش خبررسانی کنم. در شلوغیهای «زن زندگی آزادی» به خیابان رفتم. برخی میپرسیدند دوست نداشتی مادرت کنارت بود و برایت غذا میپخت؟ یا تو که پدر و مادرت سالهاست دارند هزینه میدهند، دیگر لازم نیست به خیابان بیایی. این حرفها بهنظرم احمقانه میرسید، برای همین رفتهرفته مرزها برایم روشنتر شد و از اکثریتی در جامعه فاصله گرفتم.
«زن زندگی آزادی» را در ایران تجربه کردی و اعتراضات اخیر را در آلمان. آن زمان وسط ماجرا بودی، اما الان اتفاقها را از صفحه موبایل دنبال میکنی. ایندو زاویه دید چقدر با هم فرق دارند؟
وقتی به آلمان آمدم احساس کردم دنیایم کوچکتر شد، انگار حقی را از خودم گرفته باشم. مسئولیتم عوض شد. در مواجهه با دوستانم در ایران حس میکنم حق اظهارنظر در رابطه با برخی مسائل را ندارم، فقط به این دلیل ساده که دیگر در ایران نیستم. این خودسانسوری نیست. برخیها نمیدانند باید کی و کجا چه چیزی بگویند؛ حرف میزنند ولی فکری پشتش نیست. بعضیها که سالهاست اینجا زندگی میکنند، بهدلیل دوری و فشردگی حوادث تصویر درستی از ایران ندارند؛ دگم هستند و انگار در گذشته متوقف شدهاند. خودم هم انگار در سه سال گذشته توقف کردهام و رابطهام را با شهرم تهران از دست دادهام. این حس بیخانمانی به من میدهد. در اعتراضات اخیر چندینبار آرزو کردم که ای کاش در خیابانهای تهران بودم.
سه هفته است که اینترنت قطع شده و پیش از آن هم مادرت در زندان بود. آیا موفق شدی با او تماس بگیری؟
مادرم حدود یک ماه پس از دستگیری به قید وثیقه آزاد شد. او هم در ایران، مثل ما، فرصت نفس کشیدن ندارد و احساس خفگی میکند. شش سال است که مادرم را ندیدهام. ایران که بودم گاهی دستگیر میشد یا یکی دو ماه در انفرادی بود و مدتها از او خبر نداشتیم. درست مثل قطعی اینترنت که آدم را از همه جا بیخبر نگه میدارد. اینکه آخرین بار مادرم و فعالان دیگر را با چه خشونتی دستگیر کردند، بماند تا خودشان روایت کنند. اما الان هم که آزاد شده بهدلیل قطعی اینترنت از او بیخبرم. ایران مانند زندانی است که درهایش را بهروی همه بستهاند.
اخبار تلخی که از ایران میرسد، در ما احساساتی مثل خشم و انزجار تولید میکند. تو در کنار اکتیویست بودن، هنرمند هم هستی. آیا خشمت را به هنر تبدیل میکنی؟
ماه گذشته تلاش کردم نقاشیهایی تحت تاثیر وضعیت موجود بکشم و در سوشالمدیا منتشر کنم، اما نتوانستم. بعد به خودم گفتم اصلا چرا؟ در این شرایط چه دردی را دوا میکند؟ دوستانم هم در مورد هنرشان به همین نتیجه رسیدهاند. نمیتوانم نقاشی کنم، کتاب بخوانم یا پیادهروی بروم. هیچ حالتی از بیرونریزی در من رخ نمیدهد. هر روز هزاران حس به ما حمله میکند، اشک در چشمهایمان جمع میشود و گاهی آنرا پس میزنیم. فکر میکنم بیشتر شبیه یک بمب ساعتی شدهام و بلاخره در جایی منفجر خواهم شد.
گفتوگویی از مریم مردانی
Bilder: Privat
